تبلیغات
دهكده ی جك واس ام اس - بیمار خیالی

دهكده ی جك واس ام اس

دراین دیاربی کسی کسی به در نمی زند به دشت پرملال ما پرنده پر نمی زند

 

بیمار خیالی

 

نوع مطلب :داستان های کوتاه ،

نوشته شده توسط:مدیر وبلاگ

بیمار خیالی

در قدیم ، استادی که در مکتب درس می گفت، به کودکان خیلی سخت می گرفت . او هیچ روزی را تعطیل نکرده و ساعت تفریح به آنها نمی داد.
کودکان از رفتار او به تنگ آمده بودند، تصمیم گرفتند تا استاد خویش را خانه نشنین کنند
.
آنها نقشه ای کشیدند و یک روز صبح، به نوبت پیش استاد آمدند و گفتند
:
- بلا دور است استاد! چه شده که صورت شما، رنگ پریده می باشد؟! مگر خدای ناکرده تب دارید؟
!
در اثر سخنان یکسان و بدون اختلاف بچه ها، استاد درباره سلامتی خویش مشکوک شد و لنگان لنگان به خانه آمد تا استراحت کند
.
همسر استاد که از مراجعت بی موقع شوهر خویش متعجب شده بود، علت را پرسید
.
استاد به خشم بر سر او فریاد زد
:
- ای زن! تو چرا نسبت به من بی توجهی!؟ آیا نمی بینی که من بیمار هستم و رنگ چهره ام پریده است؟

زن که حیرت کرده بود،خواست حرفی بزند؛ اما استاد بر سرش فریاد کشید
:
- خاموش باش و بگذار آسوده باشم
.
از سوی دیگر ، کودکان که در اتاق درس باقی مانده بودند، متوجه شدند استاد قصد ندارد آنها را تعطیل کند؛ زیرا همسر او پیغام آورد که
:
 - در همین جا باقی بمانید و درس خویش را مطالعه کنید، تا هنگام تعطیل روزانه شما فرارسد
.
یکی از کودکان که زیرک ترین آنها بود، به دیگران گفت
:
- دوستان! می دانید که اتاق استراحت استاد ما چسبیده به همین اتاق درس است پس باید کاری کنیم که نقشه ی ما تا به آخر اجرا شود، کودکان گفتند
:
- هر چه بگویی، آن کنیم
.
کودک زیرک نقشه خود را به آنها توضیح داد
.
چند دقیقه بعد، استاد که لحاف را روی سرش کشیده و بدنش خیس از عرق گشته بود، احساس ناراحتی کرد
.
سرش را از لحاف بیرون کشید و متوجه شد که سروصدای زیادی از اتاق کناری می آید. از داخل بستر، فریاد کشید
:
- چه می کنید؟ این قیل و قال برای چیست؟

کودکان یکصدا و دسته جمعی پاسخ دادند
:
- استاد عزیز و بیمار! ما داریم درس خود را مرور می کنیم
!
استاد که تحمل این سروصدا را نداشت به اندوه صدا برآورد
:
- مگر نمی دانید که من بیمار هستم؟
!
کودکان پرسیدند
:
- چه کنیم استاد؟

استاد که احساس می کرد سخن گفتن برای او زیان دارد، با ناراحتی فراوان گفت
:
- مکتب تعطیل است. بروید به خانه هایتان
.
کودکان هلهله کنان و با شادی فراوان ، مکتب را ترک کرده و به سوی خانه های خویش بال گشودند.

تعطیلی چند روزه مکتب ، مادران کودکان را به یاد استاد انداخت. پس دسته جمعی به مکتب خانه رفتند و از حال استاد خبر گرفتند.
استاد که بر اثر تلقین به خودش، احساس می کرد که خیلی حالش وخیم است، خطاب به مادران به ستوه آمده از دست کودکان گفت
:
- من به اندازه ای در کار غرق گشته بودم که هرگز می فهمیدم در درونم چه می گذرد. کودکان شما بودند که من را متوجه بیماری ام ساختند!!

1000jok20.mihanblog.com



free imvu credits
دوشنبه 13 آذر 1396 06:11 ب.ظ
این یک مقاله عالی برای حمایت از همه افراد آنلاین است. آنها
من از آن بهره مند خواهم شد. مطمئن هستم.
Grady
سه شنبه 10 مرداد 1396 10:09 ب.ظ
Valuable information. Lucky me I discovered your web site
by chance, and I'm stunned why this coincidence did not
took place earlier! I bookmarked it.
toughhypocrite54.soup.io
چهارشنبه 3 خرداد 1396 06:22 ب.ظ
Everything is very open with a very clear description of the
challenges. It was really informative. Your website is very helpful.
Thanks for sharing!
Deanne
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 02:02 ق.ظ
Wow that was strange. I just wrote an really long comment
but after I clicked submit my comment didn't show up. Grrrr...
well I'm not writing all that over again. Anyways, just wanted to
say fantastic blog!
manicure
چهارشنبه 23 فروردین 1396 04:36 ب.ظ
Sweet blog! I found it while surfing around on Yahoo
News. Do you have any tips on how to get listed in Yahoo
News? I've been trying for a while but I never seem to
get there! Many thanks
manicure
چهارشنبه 23 فروردین 1396 03:48 ب.ظ
Hello! Someone in my Myspace group shared this website with us so I
came to give it a look. I'm definitely enjoying the information. I'm book-marking and will be
tweeting this to my followers! Terrific blog and wonderful style and design.
پنجشنبه 26 اسفند 1389 10:36 ق.ظ
غصه نخورمگه شهر شما مزار نداره 5شنبه ها برو مزار نظرت عوض میشه "بی پولیرو میگم!!!!!!!"
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر