دهكده ی جك واس ام اس

دراین دیاربی کسی کسی به در نمی زند به دشت پرملال ما پرنده پر نمی زند

 

زیرکی کودک

 

نوع مطلب :داستان های کوتاه ،

نوشته شده توسط:مدیر وبلاگ

زیرکی کودک

شافعی ، یکی از پیشوایان اهل سنت شش ساله بود که به دبیرستان می رفت. مادرش زنی پرهیزکار از بنی هاشم بود و مردم امانت به او می سپردند.
روزی دو نفر بیامدند و جامه دانی به او سپردند. بعد از آن ، یکی از مردان بیامد و جامه دان خواست
.
مادر شافعی امانت را به او بازپس داد
.
پس از چندی ، آن دیگر آمد و جامه دان طلبید
.
مادر شافعی گفت
:
- به یار تو دادم
.
- مگر قرار نگذاشتیم که تا هر دو حاضر نباشیم، بازپس ندهی؟

- بلی
!
- پس چرا جامه دان را پس دادی ؟

مادر شافعی اندوهگین شد. فرزند، پس از آگاهی بر جریان، به مادر گفت
:
- هیچ باکی نیست؛ مدعی کجاست تا جواب گویم
.
مدعی گفت
:
- اینجایم
.
شافعی با خونسردی گفت
:
- جامه دان تو برجاست؛ برو یار بیاور و آن را بستان
.
مرد را عجب آمد و وکیل که آورده بود، متحیر شد و از سخن او برفتند

1000jok20.mihanblog.com





 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات