دهكده ی جك واس ام اس

دراین دیاربی کسی کسی به در نمی زند به دشت پرملال ما پرنده پر نمی زند

 

دوران کودکی نوابغ

 

نوع مطلب :داستان های کوتاه ،

نوشته شده توسط:مدیر وبلاگ

درباره کودکی ادیسون می نویسند: اولین معلمش او را خنگ و کودن نامید. پدرش به این نتیجه رسیده بود که او ابله است و مدیر مدرسه خطاب به او گفته بود: تو هرگز در هیچ کاری به جایی نمی رسی؛ ولی مادرش به تعلیم و تربیت او همت گماشت و او 1000 اختراع به ثبت رسانید.

@@@

پدر و مادر انیشتن ، فکر می کردند که فرزندشان عقب افتاده است، زیرا تا نه سالگی قادر به تکلم نبود. بارها معلمین به خاطر کارنامه ی بدش ، از او خواستند که مدرسه را رها کند و دنبال کار دیگری برود.

@@@

داروین ، در مدرسه آن قدر تنبل بود که روزی پدرش به او گفت:
- کار تو فقط بازی با سگ ها، گرفتن موش ها و تیر و کمان بازی است؛ تو باعث سرافکندگی خانواده ات هستی.

@@@

جمال عبد الناصر – یکی از ریئس جمهورهای مصر – کارنامه ی تحصیلی درخشانی نداشت؛ او بین سنین 6 تا 16 سالگی فقط چهار کلاس را طی کرد. در دوران دبیرستان به علل دیدگاه های سیاسی خودش، همواره با معلمین خود درگیری لفظی پیدا می کرد.

@@@

هنری فورد – مخترع مشهور آمریکایی که اتوموبیل فورد را به بازار عرضه کرد، در کودکی فاقد استعدادهای علمی و ادبی بود، ولی پس از چندی ، استعدادهای فنی خود را بروز داد و جهان را بر چهار چرخ سوار کرد.

@@@

نیوتون ، یکی از مغرهای متفکر تاریخ بشر بود که در نوجوانی هیچ نشانه ای از تفکر و نبوغ از خود نشان نداد.

@@@

جیمز وات – مخترع ماشین بخار – کودکی نحیف و ظریف بود و اغلب مورد آزار همکلاسی های خود واقع می شد. او همیشه از یک سر درد مزمن رنج می برد؛ اما هنگامی که به 13 سالگی رسید، آرام آرام آثار و نشانه های هوش و ابتکار و نبوغ در او آشکار گشت.

1000jok20.mihanblog.com



بیمار خیالی

 

نوع مطلب :داستان های کوتاه ،

نوشته شده توسط:مدیر وبلاگ

بیمار خیالی

در قدیم ، استادی که در مکتب درس می گفت، به کودکان خیلی سخت می گرفت . او هیچ روزی را تعطیل نکرده و ساعت تفریح به آنها نمی داد.
کودکان از رفتار او به تنگ آمده بودند، تصمیم گرفتند تا استاد خویش را خانه نشنین کنند
.
آنها نقشه ای کشیدند و یک روز صبح، به نوبت پیش استاد آمدند و گفتند
:
- بلا دور است استاد! چه شده که صورت شما، رنگ پریده می باشد؟! مگر خدای ناکرده تب دارید؟
!
در اثر سخنان یکسان و بدون اختلاف بچه ها، استاد درباره سلامتی خویش مشکوک شد و لنگان لنگان به خانه آمد تا استراحت کند
.
همسر استاد که از مراجعت بی موقع شوهر خویش متعجب شده بود، علت را پرسید
.
استاد به خشم بر سر او فریاد زد
:
- ای زن! تو چرا نسبت به من بی توجهی!؟ آیا نمی بینی که من بیمار هستم و رنگ چهره ام پریده است؟

زن که حیرت کرده بود،خواست حرفی بزند؛ اما استاد بر سرش فریاد کشید
:
- خاموش باش و بگذار آسوده باشم
.
از سوی دیگر ، کودکان که در اتاق درس باقی مانده بودند، متوجه شدند استاد قصد ندارد آنها را تعطیل کند؛ زیرا همسر او پیغام آورد که
:
 - در همین جا باقی بمانید و درس خویش را مطالعه کنید، تا هنگام تعطیل روزانه شما فرارسد
.
یکی از کودکان که زیرک ترین آنها بود، به دیگران گفت
:
- دوستان! می دانید که اتاق استراحت استاد ما چسبیده به همین اتاق درس است پس باید کاری کنیم که نقشه ی ما تا به آخر اجرا شود، کودکان گفتند
:
- هر چه بگویی، آن کنیم
.
کودک زیرک نقشه خود را به آنها توضیح داد
.
چند دقیقه بعد، استاد که لحاف را روی سرش کشیده و بدنش خیس از عرق گشته بود، احساس ناراحتی کرد
.
سرش را از لحاف بیرون کشید و متوجه شد که سروصدای زیادی از اتاق کناری می آید. از داخل بستر، فریاد کشید
:
- چه می کنید؟ این قیل و قال برای چیست؟

کودکان یکصدا و دسته جمعی پاسخ دادند
:
- استاد عزیز و بیمار! ما داریم درس خود را مرور می کنیم
!
استاد که تحمل این سروصدا را نداشت به اندوه صدا برآورد
:
- مگر نمی دانید که من بیمار هستم؟
!
کودکان پرسیدند
:
- چه کنیم استاد؟

استاد که احساس می کرد سخن گفتن برای او زیان دارد، با ناراحتی فراوان گفت
:
- مکتب تعطیل است. بروید به خانه هایتان
.
کودکان هلهله کنان و با شادی فراوان ، مکتب را ترک کرده و به سوی خانه های خویش بال گشودند.

تعطیلی چند روزه مکتب ، مادران کودکان را به یاد استاد انداخت. پس دسته جمعی به مکتب خانه رفتند و از حال استاد خبر گرفتند.
استاد که بر اثر تلقین به خودش، احساس می کرد که خیلی حالش وخیم است، خطاب به مادران به ستوه آمده از دست کودکان گفت
:
- من به اندازه ای در کار غرق گشته بودم که هرگز می فهمیدم در درونم چه می گذرد. کودکان شما بودند که من را متوجه بیماری ام ساختند!!

1000jok20.mihanblog.com



غذای حرام

 

نوع مطلب :داستان های کوتاه ،

نوشته شده توسط:مدیر وبلاگ

غذای حرام

علامه مجلسی فرزند هفت ساله ای بود که با پدر خود به مسجد آمد و با سوزنی که در دست داشت، مشک آب سقایی را سوراخ کرد.
سقا صدایش را به اعتراض بلند کرد
.
پدر علامه که فوق العاده نگران شده بود، وقتی به خانه آمد، به همسرش گفت
:
- من در تربیت این کودک، کوتاهی نکردم، اما توجه باید کرد که کار امروز کودک ما بی حکمت نمی باشد
.
زن اندکی فکر کرد و سپس پاسخ داد
:
- آری ؛ کوتاهی از من است، وقتی که این کودک را در رحم داشتم، رفتم منزل همسایه و در آنجا چشمم به اناری که بر درخت آنها بود، افتاد. من که هوس خوردن انار کرده بودم، بدون اجازه ، سوزنی در انار درخت آن ها فرو بردم و از آب آن مکیدم
.
پدر علامه گفت
:
- موضوع روشن شد؛ همان مکیدن انار که حرام بوده است، سبب شد که امروز سوزنی به مشک سقا بزند!!

1000jok20.mihanblog.com



گفتار حکیمانه

 

نوع مطلب :داستان های کوتاه ،

نوشته شده توسط:مدیر وبلاگ

حکایت آموزنده

گفتار حکیمانه

شاگردی از استاد خویش پرسید:
- چه چیز است که ارزش انسان را از بین می برد؟
استاد پاسخ داد: طمع
شاگرد پرسید:
- در جهان ، چه کسی را بیگانه پندارم؟
پاسخ شنید: کسی که نادان ترین مردم است .شاگرد سوال کرد:
- چه انسانی از همه نیک بخت تر می باشد؟
استاد گفت: آنکه کردار به سخاوت بیاراید و گفتار به راستی.پرسید:
- نشانه دوست خوب چیست؟
استاد به او چنین نشان داد: کسی که خطای تو پوشد و پندت دهد، و رازت را آشکار نسازد و بر گذشته ات افسوس ندهد که چنین باید می کردی و نکردی. آخرین پرسش شاگرد چنین بود:
- از آموختن علم، چه یابم؟
استاد گفت : اگر شخص بزرگی باشی، نامدار می گردی. اگر هم فقیر باشی، توانگر خواهی شد.



امام حسن عسگری (ع) در کودکی

 

نوع مطلب :داستان های کوتاه ،

نوشته شده توسط:مدیر وبلاگ

امام حسن عسگری (ع) در کودکی

روزی بهلول از کوچه ای می گذشت. کودکانی را دید که مشغول بازی هستند؛ ولی یکی از آنها ایستاده است و بازی نمی کند.
بهلول به او گفت:
- می خواهی وسیله بازی برای تو بیاورم ، تا تو با کودکان دیگر به بازی بپردازی؟
کودک پاسخ داد:
- خداوند ما را برای بازی کردن نیافریده است!
بهلول پرسید:
- پس ما را برای چه هدفی آفریده شده ایم؟
کودک گفت:
- برای عبادت پروردگار چنانچه خدا در قرآن می فرماید:
" افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الینا لا ترجعون "یعنی آیا پنداشتید که شما را بیهوده آفریدیم و به سوی ما بازنمی گردید؟!
بهلول گفت:
- شما هنوز کوچک هستید و به سن بلوغ نرسیده اید.
کودک با کلامی دلنشین پاسخ داد:
- مادرم را دیدم که می خواست آتش روشن کند. او هیزمهای کوچک را در اجاق گذاشت و آتش زد، سپس هیزم های بزرگ را روی آنها گذاشت تا آتش بگیرند!
بهلول از بسیاری دانایی کودک در حیرت بود، پرسید:
- نام تو چیست؟
و پاسخ شنید:- حسن عسگری (ع)



  • تعداد کل صفحات:22 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic