تبلیغات
دهكده ی جك واس ام اس - مطالب داستان های کوتاه

دهكده ی جك واس ام اس

دراین دیاربی کسی کسی به در نمی زند به دشت پرملال ما پرنده پر نمی زند

 

خنده و شوخی پیامبر (ص)

 

نوع مطلب :داستان های کوتاه ،

نوشته شده توسط:مدیر وبلاگ

خنده و شوخی پیامبر (ص)

یک روز پیرزنی که در برخی از خبرها، از او به نام صفیه یاد شده است، در مجلس پیامبر (ص) حاضر بود.
پیامبر فرمود
:
- پیرزن ، وارد بهشت نمی شود
.
صفیه که از شنیدن این خبر ناراحت شده بود، ناگهان شروع به گریستن نمود
.
پیغمبر (ص) خندید و گفت
:
- مگر در قرآن نخوانده ای که : زنان پیر، به صورت دوشیزگان وارد بهشت می شوند.



زیرکی کودک

 

نوع مطلب :داستان های کوتاه ،

نوشته شده توسط:مدیر وبلاگ

زیرکی کودک

شافعی ، یکی از پیشوایان اهل سنت شش ساله بود که به دبیرستان می رفت. مادرش زنی پرهیزکار از بنی هاشم بود و مردم امانت به او می سپردند.
روزی دو نفر بیامدند و جامه دانی به او سپردند. بعد از آن ، یکی از مردان بیامد و جامه دان خواست
.
مادر شافعی امانت را به او بازپس داد
.
پس از چندی ، آن دیگر آمد و جامه دان طلبید
.
مادر شافعی گفت
:
- به یار تو دادم
.
- مگر قرار نگذاشتیم که تا هر دو حاضر نباشیم، بازپس ندهی؟

- بلی
!
- پس چرا جامه دان را پس دادی ؟

مادر شافعی اندوهگین شد. فرزند، پس از آگاهی بر جریان، به مادر گفت
:
- هیچ باکی نیست؛ مدعی کجاست تا جواب گویم
.
مدعی گفت
:
- اینجایم
.
شافعی با خونسردی گفت
:
- جامه دان تو برجاست؛ برو یار بیاور و آن را بستان
.
مرد را عجب آمد و وکیل که آورده بود، متحیر شد و از سخن او برفتند

1000jok20.mihanblog.com



هنر بیهوده

 

نوع مطلب :داستان های کوتاه ،

نوشته شده توسط:مدیر وبلاگ

هنر بیهوده

-هنری دارم که نمایش آن باعث حیرت و شگفت است. خلیفه از او خواست تا هنر خود را نمایش دهد.
آن مرد ، تعدادی سوزن در کف دستش گرفت و بادست دیگر، یکی از آنها را از فاصله ای چند متری به دیوار زد، سوزن به دیوار فرو رفت. سپس سوزن دیگری را از پهلو به سوی آن سوزن پرتاب کرد: نوک سوزن دوم در سوراخ سوزن اول فرو رفت. آنگاه چندین سوزن دیگر پرتاب کرد که هر کدام از آنها به سوراخ سوزن قبلی فرو می رفت. خلیفه از هنرنمایی او تعجب کرد و گفت
:
- یکصد دینار به وی جایزه بدهند و یکصد ضربه شلاق هم، به وی بزنند
.
آن مرد با وحشت پرسید
:
- شلاق برای چی؟
!
خلیفه گفت
:
- صد دینار برای پاداش هنرنمایی تو و صد شلاق هم برای این که وقت و عمر خود را برای کاری که سودی به مردم و جامعه نمی رساند، ضایع ساختی

1000jok20.mihanblog.com



دوران کودکی نوابغ

 

نوع مطلب :داستان های کوتاه ،

نوشته شده توسط:مدیر وبلاگ

درباره کودکی ادیسون می نویسند: اولین معلمش او را خنگ و کودن نامید. پدرش به این نتیجه رسیده بود که او ابله است و مدیر مدرسه خطاب به او گفته بود: تو هرگز در هیچ کاری به جایی نمی رسی؛ ولی مادرش به تعلیم و تربیت او همت گماشت و او 1000 اختراع به ثبت رسانید.

@@@

پدر و مادر انیشتن ، فکر می کردند که فرزندشان عقب افتاده است، زیرا تا نه سالگی قادر به تکلم نبود. بارها معلمین به خاطر کارنامه ی بدش ، از او خواستند که مدرسه را رها کند و دنبال کار دیگری برود.

@@@

داروین ، در مدرسه آن قدر تنبل بود که روزی پدرش به او گفت:
- کار تو فقط بازی با سگ ها، گرفتن موش ها و تیر و کمان بازی است؛ تو باعث سرافکندگی خانواده ات هستی.

@@@

جمال عبد الناصر – یکی از ریئس جمهورهای مصر – کارنامه ی تحصیلی درخشانی نداشت؛ او بین سنین 6 تا 16 سالگی فقط چهار کلاس را طی کرد. در دوران دبیرستان به علل دیدگاه های سیاسی خودش، همواره با معلمین خود درگیری لفظی پیدا می کرد.

@@@

هنری فورد – مخترع مشهور آمریکایی که اتوموبیل فورد را به بازار عرضه کرد، در کودکی فاقد استعدادهای علمی و ادبی بود، ولی پس از چندی ، استعدادهای فنی خود را بروز داد و جهان را بر چهار چرخ سوار کرد.

@@@

نیوتون ، یکی از مغرهای متفکر تاریخ بشر بود که در نوجوانی هیچ نشانه ای از تفکر و نبوغ از خود نشان نداد.

@@@

جیمز وات – مخترع ماشین بخار – کودکی نحیف و ظریف بود و اغلب مورد آزار همکلاسی های خود واقع می شد. او همیشه از یک سر درد مزمن رنج می برد؛ اما هنگامی که به 13 سالگی رسید، آرام آرام آثار و نشانه های هوش و ابتکار و نبوغ در او آشکار گشت.

1000jok20.mihanblog.com



بیمار خیالی

 

نوع مطلب :داستان های کوتاه ،

نوشته شده توسط:مدیر وبلاگ

بیمار خیالی

در قدیم ، استادی که در مکتب درس می گفت، به کودکان خیلی سخت می گرفت . او هیچ روزی را تعطیل نکرده و ساعت تفریح به آنها نمی داد.
کودکان از رفتار او به تنگ آمده بودند، تصمیم گرفتند تا استاد خویش را خانه نشنین کنند
.
آنها نقشه ای کشیدند و یک روز صبح، به نوبت پیش استاد آمدند و گفتند
:
- بلا دور است استاد! چه شده که صورت شما، رنگ پریده می باشد؟! مگر خدای ناکرده تب دارید؟
!
در اثر سخنان یکسان و بدون اختلاف بچه ها، استاد درباره سلامتی خویش مشکوک شد و لنگان لنگان به خانه آمد تا استراحت کند
.
همسر استاد که از مراجعت بی موقع شوهر خویش متعجب شده بود، علت را پرسید
.
استاد به خشم بر سر او فریاد زد
:
- ای زن! تو چرا نسبت به من بی توجهی!؟ آیا نمی بینی که من بیمار هستم و رنگ چهره ام پریده است؟

زن که حیرت کرده بود،خواست حرفی بزند؛ اما استاد بر سرش فریاد کشید
:
- خاموش باش و بگذار آسوده باشم
.
از سوی دیگر ، کودکان که در اتاق درس باقی مانده بودند، متوجه شدند استاد قصد ندارد آنها را تعطیل کند؛ زیرا همسر او پیغام آورد که
:
 - در همین جا باقی بمانید و درس خویش را مطالعه کنید، تا هنگام تعطیل روزانه شما فرارسد
.
یکی از کودکان که زیرک ترین آنها بود، به دیگران گفت
:
- دوستان! می دانید که اتاق استراحت استاد ما چسبیده به همین اتاق درس است پس باید کاری کنیم که نقشه ی ما تا به آخر اجرا شود، کودکان گفتند
:
- هر چه بگویی، آن کنیم
.
کودک زیرک نقشه خود را به آنها توضیح داد
.
چند دقیقه بعد، استاد که لحاف را روی سرش کشیده و بدنش خیس از عرق گشته بود، احساس ناراحتی کرد
.
سرش را از لحاف بیرون کشید و متوجه شد که سروصدای زیادی از اتاق کناری می آید. از داخل بستر، فریاد کشید
:
- چه می کنید؟ این قیل و قال برای چیست؟

کودکان یکصدا و دسته جمعی پاسخ دادند
:
- استاد عزیز و بیمار! ما داریم درس خود را مرور می کنیم
!
استاد که تحمل این سروصدا را نداشت به اندوه صدا برآورد
:
- مگر نمی دانید که من بیمار هستم؟
!
کودکان پرسیدند
:
- چه کنیم استاد؟

استاد که احساس می کرد سخن گفتن برای او زیان دارد، با ناراحتی فراوان گفت
:
- مکتب تعطیل است. بروید به خانه هایتان
.
کودکان هلهله کنان و با شادی فراوان ، مکتب را ترک کرده و به سوی خانه های خویش بال گشودند.

تعطیلی چند روزه مکتب ، مادران کودکان را به یاد استاد انداخت. پس دسته جمعی به مکتب خانه رفتند و از حال استاد خبر گرفتند.
استاد که بر اثر تلقین به خودش، احساس می کرد که خیلی حالش وخیم است، خطاب به مادران به ستوه آمده از دست کودکان گفت
:
- من به اندازه ای در کار غرق گشته بودم که هرگز می فهمیدم در درونم چه می گذرد. کودکان شما بودند که من را متوجه بیماری ام ساختند!!

1000jok20.mihanblog.com



  • تعداد کل صفحات:3 
  • 1  
  • 2  
  • 3