دهكده ی جك واس ام اس

دراین دیاربی کسی کسی به در نمی زند به دشت پرملال ما پرنده پر نمی زند

 

غذای حرام

 

نوع مطلب :داستان های کوتاه ،

نوشته شده توسط:مدیر وبلاگ

غذای حرام

علامه مجلسی فرزند هفت ساله ای بود که با پدر خود به مسجد آمد و با سوزنی که در دست داشت، مشک آب سقایی را سوراخ کرد.
سقا صدایش را به اعتراض بلند کرد
.
پدر علامه که فوق العاده نگران شده بود، وقتی به خانه آمد، به همسرش گفت
:
- من در تربیت این کودک، کوتاهی نکردم، اما توجه باید کرد که کار امروز کودک ما بی حکمت نمی باشد
.
زن اندکی فکر کرد و سپس پاسخ داد
:
- آری ؛ کوتاهی از من است، وقتی که این کودک را در رحم داشتم، رفتم منزل همسایه و در آنجا چشمم به اناری که بر درخت آنها بود، افتاد. من که هوس خوردن انار کرده بودم، بدون اجازه ، سوزنی در انار درخت آن ها فرو بردم و از آب آن مکیدم
.
پدر علامه گفت
:
- موضوع روشن شد؛ همان مکیدن انار که حرام بوده است، سبب شد که امروز سوزنی به مشک سقا بزند!!

1000jok20.mihanblog.com



گفتار حکیمانه

 

نوع مطلب :داستان های کوتاه ،

نوشته شده توسط:مدیر وبلاگ

حکایت آموزنده

گفتار حکیمانه

شاگردی از استاد خویش پرسید:
- چه چیز است که ارزش انسان را از بین می برد؟
استاد پاسخ داد: طمع
شاگرد پرسید:
- در جهان ، چه کسی را بیگانه پندارم؟
پاسخ شنید: کسی که نادان ترین مردم است .شاگرد سوال کرد:
- چه انسانی از همه نیک بخت تر می باشد؟
استاد گفت: آنکه کردار به سخاوت بیاراید و گفتار به راستی.پرسید:
- نشانه دوست خوب چیست؟
استاد به او چنین نشان داد: کسی که خطای تو پوشد و پندت دهد، و رازت را آشکار نسازد و بر گذشته ات افسوس ندهد که چنین باید می کردی و نکردی. آخرین پرسش شاگرد چنین بود:
- از آموختن علم، چه یابم؟
استاد گفت : اگر شخص بزرگی باشی، نامدار می گردی. اگر هم فقیر باشی، توانگر خواهی شد.



امام حسن عسگری (ع) در کودکی

 

نوع مطلب :داستان های کوتاه ،

نوشته شده توسط:مدیر وبلاگ

امام حسن عسگری (ع) در کودکی

روزی بهلول از کوچه ای می گذشت. کودکانی را دید که مشغول بازی هستند؛ ولی یکی از آنها ایستاده است و بازی نمی کند.
بهلول به او گفت:
- می خواهی وسیله بازی برای تو بیاورم ، تا تو با کودکان دیگر به بازی بپردازی؟
کودک پاسخ داد:
- خداوند ما را برای بازی کردن نیافریده است!
بهلول پرسید:
- پس ما را برای چه هدفی آفریده شده ایم؟
کودک گفت:
- برای عبادت پروردگار چنانچه خدا در قرآن می فرماید:
" افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الینا لا ترجعون "یعنی آیا پنداشتید که شما را بیهوده آفریدیم و به سوی ما بازنمی گردید؟!
بهلول گفت:
- شما هنوز کوچک هستید و به سن بلوغ نرسیده اید.
کودک با کلامی دلنشین پاسخ داد:
- مادرم را دیدم که می خواست آتش روشن کند. او هیزمهای کوچک را در اجاق گذاشت و آتش زد، سپس هیزم های بزرگ را روی آنها گذاشت تا آتش بگیرند!
بهلول از بسیاری دانایی کودک در حیرت بود، پرسید:
- نام تو چیست؟
و پاسخ شنید:- حسن عسگری (ع)



چند داستان کوتاه ولی خنده دار

 

نوع مطلب :داستان های کوتاه ،

نوشته شده توسط:مدیر وبلاگ

پسر سوم

-من سه پسر دارم. اولی، هر چه می گوید، باور می کنم؛ چون تمام حرفهایش راست است و تاکنون دروغ نگفته است.
دومی ، هر چه می گوید، باور نمی کنم، زیرا تمام حرفهایش دروغ است و تاکنون سخن راستی بر زبان نیاورده است
.
اما سومی ، خدا مرگش دهد که مرا سرگردان کرده و نمی دانم کدامیک از حرفهایش را باور کنم؛ زیرا گاهی راست و گاهی دروغ می گوید.

آرایشگر ناشی

آرایشگری ناشی، تیغ کندی برداشت که با آن سر یک دهاتی را بتراشد. اما مرتب سر او را می برید، و ضمن کار می خواست با مشتری حرف بزند تا سوزش جراحت را به فراموشی بسپارد؛ پس از او پرسید :
- آقا جان شما چند برادر هستید؟

روستایی گفت
:
- دو برادر هستیم؛ ولی گمان می کنم که یکی از برادرها زیر تیغ شما مرحوم شود و از دنیا برود!!!!

امتحان تحصیلی

روستازاده ای را پدر به تحصیل علم فرستاد. پس از چند سال که به زادگاه خود بازآمد، دانشمندان آزمایش کردند، او بیسواد از آب درآمد.
پدر پرسید
:
- در این مدت دراز ، عمر را چگونه گذراندی که حاصلی برای تو در بر نداشت؟
!
پسر گفت
:
- یک روز من بیمار می شدم؛ یک روز استادم. یک روز من گرمابه می رفتم؛ یک روز استادم. یک روز من لباس می شستم؛ یک روز استادم. و روز هفتم که جمعه بود.

کندفهمان

دانش آموز از معلم خود پرسید:
- چرا اشخاص نفهم را به گاو تشبیه می کنند؟

معلم گفت
:
- در یکی از روزها ، عده ای برای تماشای حیوانات به باغ وحش رفته بودند. آنها دیدند که همه ی حیوانات می خندند. غیر از گاو
!!!
فردای آن روز ، همان عده باز هم به باغ وحش رفتند و مشاهده کردند که برعکس روز قبل ، امروز گاو می خندد و سایر حیوانات ساکت هستند
.
وقتی علت را از مسئول باغ وحش پرسیدند ، او گفت
:
- دیروز، میمون حکایت خنده داری نقل کرد که همه ی حیوانات خندیدند؛ ولی گاو، تازه امروز موضوع را فهمید و خنده اش گرفته است.!!!

گم شدن همراه خر

مردی خر گم کرده بود، گرد شهر می گشت و شکر می گفت، گفتند: چرا شکر می کنی؟ گفت : از بهر آن که من بر خر ننشسته بودم وگرنه من نیز امروز چهار روزی بودی که گم شده بودمی..

موش و گندم ها

شخصی با دوستی گفت: پنجاه من گندم داشتم، تا مرا خبر شد، موشان تمام خورده بودند. او گفت: من نیز پنجاه من گندم داشتم تا موشان را خبر شد، من تمام خورده بودم.

درویش و نماز

درویشی گیوه در پا نماز خواند. دزدی طمع در گیوه ی او بست. گفت: با گیوه نماز درست نباشد. درویش دریافت و گفت: اگر نماز نباشد ، گیوه باشد.

1000jok20.mihanblog.com



ساعت استراحت

 

نوع مطلب :داستان های کوتاه ،

نوشته شده توسط:مدیر وبلاگ

ساعت استراحت: لنگستن هیوز

گفت :
-رییس من سفید پوسته.
گفتم :
-بیشتر رییسا سفید پوستن.
-سفید پوست و پرچونه. یه ریزم می‌پرسه که سیا دیگه چی می‌خواد. دیروز باز تو ساعت استراحت کافه، با حرف‌های صدتا یه غازش درباره سیا پوستا، النگاتم شده بود. اون همیشه می‌گه سیا. انگار 1150 نوع جور واجور سیاپوست تو آمریکا وجود نداره. رییسم می‌گه: حالا که همتون حق شهروندی و دیوان عالی رو به دست آوردین، آدام پاول تو کنگره‌ست، رالف بونچ تو مجلسه، لئونتاین پرایس تو اپرای متروپولیتن می‌خونه، بالاتر از همه این که دکتر مارتین لوترکینگ جایزه نوبل رو می‌گیره، دیگه بیش‌تر از این چی می‌خواین شما؟‌ از همین تو می‌پرسم، سیا دیگه چی می‌خواد؟‌
-من سیا نیستم من خودمم.
-خب، تو نمایندة سیا که هستی !
-نه، من نیستم. من فقط نمایندة شخص خودمم.
-پس رالف بونچ و تورگود مارشال و مارتین لوترکینگ نمایندة تو هستن، نیستن؟‌
-اگه تو می‌گی اونا نمایندة منن، من از این که اون جور آدما نمایندة منن، خیلی به خودم می‌بالم. ولی تموم اونایی رو که اسم می‌بری، دنبال کارو زندگی خودشونن و تو بار من آبجو نمی‌خوردن. من هیچ‌وقت یکی از اونا رو تو خیابون لنوکس ندیدم. تا اون جاکه به یاد دارم، اونا حتی تو هارلم زندگی نمی‌کنن. من حتا نمی‌تونم اسم شونو تو دفتر تلفن پیدا کنم. همه‌شون شمارة اختصاصی دارن. اگه تو می‌گی اونا نمایندة سیا هستن، واسه چی از خودشون نمی‌پرسی که سیا دیگه چی می‌خواد؟‌
-من نمی‌تونم به اونا دست پیدا کنم.
-خب، منم نمی‌تونم. پس هردومون مثه همیم.
-خیله خب، قضیه رو از نزدیک‌تر نیگا کنیم. روی ویلکیتر تو جبهة شما می‌جنگه، جیمز فارمرم همین طور.
-اونا تو بار من چیز نمی‌خورن.
-ویلکیتر و فارمر تو هارلم زندگی نمی‌کنن؟
-تا اون جا که من می‌دونم، این دورو ورا پیدا شون نشده. فکر می‌کنم از وقتی جکی مابلی اولین جوک شو گفت، اونا پا تو بار آپولون نذاشتن.
-من اونو نمی‌شناسم، ولی نیپسی راسل و بیل کاسبی رو تو تلویزیون می‌بینم.
-جک مابلی اون نیست. اون یه زنه که به اسم مامز معروفه.
-عجب!
-مامز مابلی تو یکی از صفحه‌هاش یه داستان دربارة سندی الا و دمپایی های جادویی‌ش که تو مجلس جوونا می‌رقصه و اتفاقی که واسه خانوم کوچولو می‌افته، داره. تموم داستان دربارة اون چیزیه که سیا می‌خواد.
- پایان داستان چه جوریه؟‌
-سندی الا–ی کوچولو تا نصف شب با رییس کوکلاکس کلان می‌رقصه. ساعت زنگ دوازده رو که می‌زنه سندی الا–ی کوچولو به زندگی معمولی سیا پوستی خودش برمی‌گرده. کلاه گیس بلوندش به یه کلاه بافتنی سیا تغییر شكل می‌ده و هفتة بعدش به محاکمه کشونده می‌شه.
- یه افسانة نمادین. به نظر من، یعنی که سیا تو زندونه. ولی تو که زندونی نیستی!
-این برداشت توئه.

-خب، تو چی می‌خوای؟‌
-که از زندون بیام بیرون.
-کدوم زندون؟‌
-همین زندونی که تو منو توش انداختی !
رییسم فریاد می‌زنه که :
-من! من که تو رو تو زندون ننداختم. تو چی می‌گی پسر! من تو رو دوستت دارم. من یه لیبرالم. واسه کندی رأی جمع کردم و حالام واسه جانسون این کار رو می‌کنم. من طرفدار برابری‌ام. حالا که تو اونو به‌دست آوردی ،دیگه بیش‌تر از این چی می‌خوای؟‌
-برابری دوباره.
-منظورت از برابری دوباره چیه؟‌
-که تو با من قاطی بشی، نه من با تو.
-منظورت اینه که من بیام تو هارلم زندگی کنم؟‌ اصلا و ابدا !
-من تو هارلم زندگی می‌کنم.
-تو با اون جا اخت شدی و کنار اومدی. تو هارلم جنایت خیلی زیاده.
-تو هارلم بانک زنی دویست هزار دلاری نیست، که همین چند وقت پیش سه فقره‌ش تو جاهای دیگه اتفاق افتاد و همه‌شم سفید پوستا تو اون کارا دست داشتن و یکی‌شم تو هارلم نبود. گنده‌ترین و خوشگل‌ترین جنایتا تو بیرون از هارلم اتفاق می‌افته. ما هیچ وقت نه دزدی نیم میلیون دلاری جواهرات داریم و نه گم شدن یاقوت کبود. بهتره با من بیای تو هارلم و با ما قاطی شی.
-این سیا پوستا هستن که می‌خوان برابرشن.
-این سفید پوستا هستن که این رو نمی‌خوان.
-مام می‌خوایم، منتها تا یه نقطه‌ای.
-این همون چیزیه که سیا پوستا می‌خوان، جابه جا کردن این نقطه.
رییسم اخم کرد و گفت :
-ساعت استراحت تمومه.



  • تعداد کل صفحات:3 
  • 1  
  • 2  
  • 3  


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات